January 2008
شرح حال همه ی اکسيژن هايی که به درون ريه هايم... →
 تو وسط پيچ جاده اي رو به شمال افتاده اي دراز به دراز باران روي تو مي بارد .. سريع .. بي وقفه تو جوانه نمي زني، حداقل هنوز نزده اي چيزي نمي بينم شب كريسمس كه مي شود همه را جمع مي كني دور خودت و پيانو مي نوازي من سه تار ناكوكم را بر مي دارم مي برم روي پشت بام ميان برفها پابرهنه با سرسختي برايت ((چشمي و صدنام)) مي نوازم صداي پيانويت بلندتر مي شود آنقدر كه صدايم حل مي شود در تو ، آب…
Jan 31st
Link →
دختر بندر لب تو جون به لبم کـرد بخدا چیه بابا همش خشکه زده، همه لبم زخم شد پاشو برو یه کرمی چیزی بزن بش
Jan 31st
Link →
If I were a guy, I would definitely never marry myself.
Jan 31st
Link →
من هیچ بدم نمیاد که یه روزی بیام و تاریخ اون روز رو این‌جا پست کنم و زیرش بنویسم “برای ثبت در تاریخ”. هیچ بدم نمیاد که یکی از این روزهای جلویی واسه‌م مهم بشه.
Jan 31st
Link →
ناخدا، كي راه مي‌افتيم؟ خون‌دماغ شده‌ام ناخدا… وقت ندارم. حركت كن، ناخدا. بايد برويم.
Jan 31st
Link →
عجب خوابي بود، خواب امروز عصر. عجب چسبيد اين انقلاب رفتن و رد شدن (اين دفعه فقط رد شدن بود) از جلوي ان‌دماغ‌فروشي‌ها و گفتن “آقا اگه راز مي‌گي شاه‌بلوطات خوبن يكي رو همين الان بشكن من ببينم”. عجب بلوطي بود. عجب خريدم. (بابا فدات شم! [ازت متنفرم علامت تعجب]) عجب چسبيد چپيدن توي آن لوله‌هه [تونل] كه وسط انقلاب بود و هيه هيه خنديدن. جاي ميم خالي بود كه هي با مشت چپش بكوبد به پاي راستم كه...
Jan 31st
Link →
Jan 31st
151. (!)to whom it may concern →
خدای عزیز یادته گفتم دلم لک زده برای هوای سرد،برای اینکه با فنجون چای گرم وایسم کنار پنجره ،برای اینکه به بخار نفسم نگاه کنم، برای اینکه دستکش و کلاه بپوشم و هی بگم … the weather is cold,it’s a cold weather برای اینکه لباسای زمستونی بپوشم و خلاصه برای همه این حس و حال زمستونی… حالا اگه همینجا رسما و کتبا بگم غلط کردم ،بی خیال می شی؟!!!!! بسه دیگه بابا، ناسلامتی اینجا گرمسیره...
Jan 31st
بزرگ‌ترین اشتباه زندگی →
آدم فقط یه بار فرصت داره که بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌ش رو بکنه. حواستو جمع کن.
Jan 31st
Link →
دیشب ساعت دو و نیم سین‌سوفور بیدارم کرد… از کمدم بیرون آمده بود… گفتم: «این بیرون چی کار می‌کنی؟» گفت: «اُکا… می‌شه پیش تو بخوابم؟» نگاهش کردم و پتو رو زدم کنار. گفت: «خب بلندم کن.» با آن هیکل خپل و دست‌های کوتاه نمی‌توانست بالا بیاید… بلندش کردم و خواباندمش کنار خودم. پتو را کشیدم رویش و دستم را دورش حلقه کردم. توی آن تاریکی رنگش به زرشکی می‌زد. گفتم: «بگو چی شده…»...
Jan 31st
Link →
چه مسخره‌س باز شروع کردن! معرفی کردن خودت برای بار هزارم! به دوش کشیدن یه کوه خاطره! و پرسیدن سوالای تکراری: «شما چه فیلمی رو دوست دارین؟!» «چه کتابی می‌خونین؟!»… می‌فهمین چی می‌گم؟! نمی‌تونم.     پ.ن: از دو چیز فرار کن: عقرب و دختر باکره!
Jan 31st
نامه‌ای به غزه →
اهالی مغضوب غزه، در جریانم که مدتهاست از دوست می‌کشید و از دشمن می‌خورید. می‌دانم اگر از بقیه گله نداشته باشید از من که عمه‌جانم هم سیاسیست گله دارید. به جان کم جانتان با اینکه سر و کارمان با رژیمی آسمانیست اما آسمانمان تاریک و خالیست. چهار کلمه که سهل است اگر چهل جمله هم از رنجی که می‌برید بنویسم کم است، ولی وقتی فلاتی گسترده را غزه کردند باریکه‌ها فراموش می‌شوند. ممکن است خیلی‌ها چراغی را که به...
Jan 31st
پنج شنبه یازدهم بهمن →
# شاهکاری جدید یافتم : برو دنبال یه مردی که تو سن و سالته تو عروسکی می خوای،تو عروسکی می خوای،تو عروسکی می خوای که توی حس و حالته شبا غیرتی بشه و توام دیوونه اش کنی تو براش ناز کنی،تو براش ناز کنی،تو براش ناز کنی غلام خونه اش کنی تو هنوز جوجه ای ، واسه دل سپردن واسه دیوونگی و اسم کسی رو بردن تو هووز جوجه ای ، واسه عاشق شدن واسه گریه کردن و مست دقایق شدن تو هنوز جوجه ای،جوجه ای ،جوجه ای…...
Jan 31st
قطره ‏قطره →
پرسیدی عشق سیخی چند؟ برای تو که کیلویی عشق می‏خری، مفت. برای من که قطره قطره عشق گدایی کرده‏ام، بسیار.
Jan 31st
خانم شرکت تسلیت عرض شد... →
از بسته شدن هیچ روزنامه و مجله ای مثل زنان ناراحت نشدم. خبرگزاري فارس: ماهنامه زنان به مدير ‌مسئولي شهلا شركت لغو مجوز شد. میدان زنان: مجله زنان به دستور هیات نظارت بر مطبوعات لغو امتیاز شد. پی نوشت: راستی آی دیمو به کمک یاهو پس گرفتم……داستان کمدی، تراژدی، اکشن، بالیوودی داشتیم با طرف!    
Jan 30th
تکرار →
این چند روز تعطیلی هیچ اتفاق تازه ای نیفتاد و من مطلقا اصلا کار خاصی نکردم دارم به روزهای تولدم نزدیک می شوم دلم برای گذشته تنگ شده است برای کودکی برای پدر… کلا چیزهای ریز و درشتی است که دارد روحم را می خراشد همان چیزهای ساده و بی ارزش شاید دارد آب می کند مرا کم کم. به هر حال امروز بعد از مدت ها می خواهم بروم سلمانی. چرا به من میخندید؟ بیخود برای من دل نسوزانید. اوضاع خودتان…
Jan 30th
بابا ویسکی داد ... ! →
قدیمیا اعتقاد داشتند ؛ علم ، باعث سیاهی روح میشه ؛ برای همین … سواد یعنی سیاهی ( از ریشه ی “” س و د “” ؛ مثل حجرُ الاسود : سنگ سیاه )  ،؛، همیشه از چاقوهای دو لبه ؛ برای دریدن قلب هم استفاده می کنیم ؛ نه برای باز کردن بند ها … هر چی بیشتر می فهمیم ؛ انگار که احمق تر جلوه می کنیم …  
Jan 30th
امر →
پتک به امر ابراهیم بود، دریا به امر موسی، جان به امر عیسی.
Jan 30th
Nr : 983 →
1. کفشام که لندن پیمایی باش میکردم باهات و هنوز لکه ماست که تو خوردی روشه . آخی . 2. کاکتوس من یه لوبیای سحر آمیزه . آقای FIFI جون و موشی دیدلی م . خاره کاکتوسم تو چشم حسودش . پوف پوف روم به دیوار . اگر این پوف پوف ربطی نداره به موضوع چش حسود نمیآد ، من ربطش میدم و آفیشیل ازش استفاده میکنم . 3 . رسما استارت این پازل زده شده . یه پازل جیگر سوز . خونه ی من ، شهر من . اون بوم زیرش هم روزی روش...
Jan 30th
30 →
از ساعت نه و نیم صبح تا دوازده و نیم نشستم که ببینمش.وقتی چشم بهش افتاد ٬ ساعتم و نگا کردم که کی  وقتش تموم میشه پاشم  برم ..
Jan 30th
29 →
  دنیا که کوچیکه هیچ٬ اینجام خیلی کوچیکه
Jan 30th
Nr : 985 →
هر کسی باسه من فارسی تایپ میکرد اگر پسر بود ، بردنش سربازی . اگر که هم دختر بود دانشگاه آزاد خیلی دور قبول شد . آخی یادتون بخیر . نیوش مونده با این کیبورد . ردیف وسط رو یاد گرفتم . بالا پایین کیبورد مونده . تازه واسه پیدا کردن این « پ » و « ژ » به چه بد بختی رسیدم که میخواستم گریه کنم . نبود روی کیبورد . این پست بدون استفاده از ادیتور آنلاین نوشته میشه . هورآ .
Jan 30th
Nr :984 →
نمیدونم چرا هر کی منو میبینه میگه : دانشجویی ؟ یعنی داد میزنه دانشجو بودن یا که چی ؟ نمیدونم . الان احساس یه کم عذاب وجدان میکنم که از این دانشجو های ایرانی حمایت نکردم . جدا . همین که فکر کنم 10 بهمن باشه . بدبختی اینه که من نمیدونم چه تاریخی توی ایرانه ! همش این باعث شد من لوگو رو دیر کنم . جدا این تاریخ ایران با این جا نمیخونه و همش درده سر سازه . یکی دیگه از مشکلات تاریخ اینه که...
Jan 30th
Nr : 983 →
1. کفشام که لندن پیمایی باش میکردم و هنوز لکه ماست که تو خوردی روشه . آخی . 2. کاکتوس من یه لوبیای سحر آمیزه . آقای FIFI جون و موشی دیدلی م . خاره کاکتوسم تو چشم حسودش . پوف پوف روم به دیوار . اگر این پوف پوف ربطی نداره به موضوع چش حسود نمیآد ، من ربطش میدم و آفیشیل ازش استفاده میکنم . 3 . رسما استارت این پازل زده شده . یه پازل جیگر سوز . خونه ی من ، شهر من . اون بوم زیرش هم روزی...
Jan 30th
مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را ... →
  دفترچه ی خاطرات ؛  ۱۱ / ۱۱ / ۱۳۸۲ امروز که هیچ اتّفاق خاصّی نیفتاده ؛ فقط یه کم با مامان سر کنکور جرّ و بحث کردم ؛ حوصله ی آسمون ریسمون کردن و جفنگ نوشتن هم ندارم ؛ یه راست میرم سر اصل مطلب ؛ خدایا میگن که امشب از اون شباست ؛ دعا ها رو خیلی زود مستجاب می کنی ؛ حالا مهم نیست ؛ از نظر من هر شب همینجوریه  ؛ خلاصه ی کلام که  بیا و یه حالی بده مارو تو کنکور موفّق کن ؛ خودم به جهندم ؛ دل این...
Jan 30th
Link →
براي نسيم گل با كلي تأخير و شرمندگي: اول از همه خب قشنگ معلومه آدم تنبل و شلخته‌اي هستم. اعتراف براي شب يلدا بوده، و بنده الان در خدمتتونم. ديگه خودتون بريد تا تهش، من حال ندارم بيام. يه پست هم به روني جان و ماني عزيز بدهكارم. دوم از همه اين‌كه اينرسيم بالاست. مي‌پرسيد يني چي؟ عرض مي‌كنم. يني اگه من الان غمگين شم [كه به آسوني و حتي با شنيدن يه آهنگ غمگين يا آهنگي كه در هر حال ناراحتم كنه، ممكن...
Jan 30th
Link →
دم دماي ظهر نگاه مي كردم به خودم و مي گفتم، تا به حال خودت رو  اينطوري تصور كرده بودي؟ +در مورد ُُُ ُاينطوريُُ ُ‌ منظور خاصي ندارم. يا اينكه اونقدر خاصه كه قابل توضيح دادن نيست. يعني نه از ُُ ُاينطوريُ ُ هايي كه آدم درب و داغون باشه و … . يك جور غير قابل شرحي. ++ نمي‌دونم اين مدتي كه نبودم اين علامات نوشتاري كجا غيب‌شون زده. تمام دكمه‌هاي كيبورد رو با شيفت و آلت گرفتم، يه گيومه پيدا كنم كه...
Jan 30th
159 →
چرا میخوای مثل بقیه باشی وقتی ممتاز تر از دیگرانی ؟
Jan 30th
Bedlam →
خیابان رسالت مثل میدان جنگ است. اگر دو تا لشگر بفرستند میدان رذالت، با آن وضعیت خاکبرداری و تراکتور و بیل مکانیکی و تانک که آنجا ولو شده اند، یک جنگ ِ تمام عیار راه می افتد. ساختمان بیمه ی خدمات درمانی، یک در دارد ، اندازه ی در توالت دبستان ِ ما، که یکراست می خورد توی پله های آهنی و اگر به موقع نجنبی، صورتت تبدیل به چندین مستطیل باریک می شود. عبارت :برید طبقه ی دوم” اشاره دارد به آلونکی که...
Jan 30th
مردن بسه ! زندگی می کنیم →
شروع شد… بیاین امید وار باشیم که توی این راه زمین نخورم ؛ چون نخواهم توانست بلند شدن … —– مرگ پروازشو شروع کرد ، سایه اش رو ببین !
Jan 30th
Link →
بنامتنیت از ویژگی‌های پست‌مدرن کارهای آقای اُکاست. به زبان ساده‌تر این آلیوخاها را تا از اول نخوانید درست نمی‌فهمید.
Jan 30th
دختری؟ →
تا حالا دو نفر که جنیست منو نمی‌دونستن، بهم گفتن «از روی مطالب وب‌لاگت به نظر میاد که دختر باشی.» بعد منم هی دارم فکر می‌کنم که مگه مطالب این دورترها چه‌طوری شده که این حس رو القا می‌کنه؟! احتمالاً برای این‌که جنیست‌ام رو اثبات کنم، باید چند تا پُست مردسالارانه‌ی توپ بنویسم که کلاً این تصور دختربودن توی ذهن خواننده‌ها از بین بره. البته دختربودن بد نیست ها. ولی من دختر نیستم!
Jan 30th
اگر تفنگ ندارم/ تف دارم →
-بمیر/ با یه تف/ یه تف با یه برد زیاد/ یه برد/ به اندازه/ سوزش خروج مدفوع/ از مخرج/ وقتی چیزی را سفت و کم جویده باشی/ و مدفوعت از حد استاندارد بزرگتر باشد. (اینارو امین بعد از دیدن تیتر این مطلب در status مسنجر به من گفت و کلن آدمهای کمی هستند که در حرف زدن عادی هم از دهنشان در و گوهر بیرون بریزد. لابل: پی‌نوشت تخمی) -ما باکونونیست‌ها معتقدیم که بشر از گروه‌هایی تشکیل شده‌است که اراده الهی را...
Jan 30th
Link →
اين خدمت قشنگ کير کرده تو وبلاگ ما ها! خداييش نوشتن اين تو خيلی فاز ميده بهم، ولی نوشتن اين چيزايی که من مينوسم، صرفاً در لحظه کيف ميده. جدّاً اگه بخوام جدا کنم، شايد مجموعاً ده تا پست داشته باشم که دير و زود نوشته شدنشون فرقی نداشته بوده باشه برام. (به اين ميگن فعل کيری! هيچ دستور زبانيم نداره! حالا يکی بياد بگه به اين فعل ميگن “ماضی بعيد التزامی کيری!” به من ربطی نداره…) خلاصه...
Jan 30th
158 →
امروز همش یاد سلطان بودم ، همش تف میفرستادم به این شانسه مزخرف عزیزم که چرا موبایل خونه جا گذاشته بودم امروز همش یاد سلطان بودم از وقتی سوار پیکان جوانان قرمز شدم امروز همش یاد سلطان بودم دقیقا از وقتی روی داشبورد پیکان خوندم ” به درویشی قناعت کن که سلطانی خطر دارد ” امروز همش یاد سلطان بودم که تنها سلطان ، درویش  و عزیز ماست
Jan 30th
درد →
زمین هم با آن همه سختی ، هرگز از یاد نخواهد بُرد دردی که انسان ها بر وجودش نهاده اند .. و انسانها هرگز از یاد نخواهند بُرد فَوران آتشین درونش را !! بی شک رسوا خواهند شد بی اعتقادان به فردا .. به خاطر داشته باشید که روزگار ، همیشه بر وفق مرادِ یک گروه نیست ..
Jan 30th
homowhat →
هم‌جنس‌باز با هم‌جنس‌گرا تفاوت عمده‌ای داره و اون تفاوت در تبدیل قوه به فعله. بدیهی‌ست که در همه‌ی اعصار تاریخ، تعداد هم‌جنس‌گراها از تعداد هم‌جنس‌بازان بیش‌تر بوده. البته بعضیا عقیده دارن که در شرایط نامناسب اجتماعی، ممکنه کسانی که هیچ گرایشی به هم‌جنس‌بازی ندارن، به ناچار برای ارضای نیازهای جنسی‌شون، هم‌جنس‌بازی کنن. مثلاً همین خوابگاه‌های دانشگاه‌ها. در این صورت، شاید تعداد هم‌جنس‌بازان از...
Jan 30th
obscure →
دختران روستا به شهر فکر می کنند، دختران شهر در آرزوی روستا می میرند… مردان کوچک به آسایش مردان برزگ فکر می کنند، مردان بزرگ در آرامش مردان کوچک می میرند… خدایا، کدامین پل، در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد؟
Jan 30th
So tell me why you've chosen me  →
  هیچ آدمی* غیر از من تو این خراب شده ** وجود نداره اینهایی رو هم که می بینمشون و باهام حرف می زنن و اینا    همه  یه سری شبح سیاه هستند که حالت دوبعدی دارند  و با یه سری وسایل فوق پیشرفته متوجه می شن  من کجا هستم و هر وقت تو دید من قرار می گیرند  با همون وسیله خودشون رو به شکل موجوداتی شبیه من در می آرن و در نقش خواهر برادر دوست  همساده و غیره  ایفای نقش می کنند تاریکی جاییه که معمولا...
Jan 30th
لعنت به شیطان →
سخنگوی قوه‌ی قضائیه فرموده‌اند ابراهیم لطف‌اللهی دانشجوی سنندجی خود را در سلول حلق آویز کرده. اگر یک لات بی سر و پا این حرف را می‌زد آدم باور نمی‌کرد. سخنگوی قوه‌ی قضائیه آنهم در یک حکومت اسلامی از من و شما که نترسد از خدا می‌ترسد. لابد این دانشجو خودش را حلق آویز کرده. از دانشجو جماعت هر چه بگویی بر می‌آید. مخصوصاً که کرد هم باشد. احتمالاً داشته توی سلولش قدم می‌زده چشمش می‌افتد به یکی از این...
Jan 29th
Link →
Jan 29th
حکم →
 بچه های خوبی بودین باز هم براتون گزین گویه آوردم: س.ک.ص مثل بازی حکم است. اگر شریک خوبی نداری باید دست خوبی داشته باشی. - وودی آلن
Jan 29th
تصمیم تازه →
همه فرستادگان که آمده اند و رفته اند! حرف شیطان را هم که کسی قبول نمی کند! پس خدا چطور می خواهد تجدید نظر در تصمیماتش را به اطلاع بندگان برساند؟؟!!
Jan 29th
sun 238 →
ژورنال را از روي ميز برداشت. سرش را به پشتي كاناپه تكيه داد و پاهايش را روي شيشه ميز جا به جا كرد. انگار توي كاناپه جا افتاده باشد آرام تكاني به خودش داد. لكه هاي قهوه شب پيش روي جلد ژورنال خودنمايي ميكردند! هنوز هم تصميم اش براي رفتن به مهماني هفته بعد قطعي نبود. آرام سرش را چرخاند تا لكه هاي قهوه را واضح تر ببيند. صداي زنگ تلفن از جا پراندش. حاضر نبود حتي يك قدم بردارد و اين جاي دلچسب را ترك...
Jan 29th
آهای دخترک ! →
و ما بی تفاوت به دنیای زیبایمان نگاه میکنیم در حالی کهاین دختر ها زجر میکشند ! دلم بسی گرفته. کاش دیگر نباشد اینگونه !   پ.ن :  اون فایل زیپ رو دانلود کنید و متن فشرده شده رو بخونید ! بعد نظر بدید دوستان !
Jan 29th
Link →
برای اطفای حریقتان سه راه دارید، چون حریقتان اصولاً سه دلیل دارد: دلیل اول: ماده‌ی سوختنی. برای این‌که حریق را با روش “حذف ماده‌ی سوختنی” خاموش کنید، باید دهن خودتان را سرویس کنید. باید دست ببرید داخل حریقتان و ماده‌ی سوختنی را بیرون بکشید. این اصولاً ممکن نیست. اگر هم بتوانید، باز هم فایده‌ای ندارد. دستتان یا چیز دیگری را در این معامله از دست خواهید داد که تا ابد کمبودش را حس خواهید...
Jan 29th
Link →
آلیوخا… حالا دیگر خیلی دیر شده که درباره‌ی آنچه به سرم آمده حرف بزنم. دیگر هیچ چیز جز نوشتن این نامه‌ها برایم نمانده. آلیوخا… حتماً دلیلی داشته که تو را انتخاب کرده‌ام… هرچند چندان اعتمادی به گذشته‌ی خودم ندارم… اما… حالا که همه‌ی زندگی‌ام این نامه‌هاست… برایم نگهشان دار. لازم نیست کاری کنی… نمی‌خواهم به کسی بدهی… حتی نمی‌خواهم بعضی وقت‌ها ورقشان...
Jan 29th
Link →
پدر مادر پدرم، آخوند بود. مادر بزرگم وقتی 14 ساله بود، عاشق پسر دایی ش شد (که همان پدربزرگ من باشد) و چون آقای پسردایی، از دین گذشته بود، آقای آخوند، سخت مخالف و مانع شد. جمله ی : “در رو ببندین از دیوار میام “  ِ پدربزرگم، یک جمله ی معروف و قصار بود که همیشه سر زبان مادربزرگ بود و سرآغاز و منشا دعواهای شدید زناشوهری! توی آلبوم ما، یک عکس قدیمی هست که با تقریب و تخمین مربوط به 60...
Jan 29th
Link →
هروقت خیال می کنم من را وسط ِ راه جا گذاشته اند، “زویی” را می خوانم. پیش خودم خیال می کنم برادری مثل زویی دارم که با قد دراز و هیکل ظریف اش، با خودش هوای سرد و ترس می آورد. زویی از آن هایی ست که آدم را تنها نمی گذارد. هروقت خیال می کنم چقدر کوچک و مسخره شده م، زویی را می خوانم. زویی من را دعوا می کند، غر می زند، عاقل اندر سفیه نگاهم می کند و بعد با یک ژست ِ ماهرانه، نشانم می دهد چقدر...
Jan 29th
رابطه‌ی توقع و دوست‌داشتنی‌بودن →
یاد کتاب «تعلیمات اجتماعی» چندمِ دبستان می‌افتم و این‌که: «ما در اجتماع هم حقوقی داریم و هم وظایفی. جامعه از ما انتظار دارد که آن وظایف را به‌درستی انجام دهیم و ما هم انتظار داریم که جامعه حقوق ما را رعایت کند و …» باز هم یاد یک مقاله‌ی روان‌شناسی می‌افتم که نویسنده کلی بحث سر این کرده بود که «آدم سالم از لحاظ روانی، آدمی‌ست که انتظار و توقع داشته باشه.» به رابطه‌های دور و برم نگاه می‌کنم....
Jan 29th